محمد حميد الله ( مترجم : سيد محمد حسينى )
264
مجموعة الوثائق السياسية للعهد النبوي و الخلافة الراشدة ( نامه ها و پيمانهاى سياسى حضرت محمد ( ص ) و اسناد صدر اسلام ) ( فارسي )
داد ( 7 ) . . . از اين رو ، آفريدگار را كه بازگشت همهء شما به سوى اوست ، در نظر داشته باشيد . اى مؤمنان ! توبه كنيد ( و از گناهان خويش به سوى او بازگرديد ) ؛ باشد كه به رستگارى دست يابيد . ابن غنم گويد : به معاذ گفتم : وسق چه مقدار بود ؟ گفت : به اندازهء بارهاى شتران شما پانزده مدّ ( ؟ ) يا مانند آن ( 8 ) بود ؛ و پنج وسق ، برابر يك هزار و دويست مدّ به مدّ پيامبر ( ص ) است . در ميان روايت ابن غنم اشعرى از معاذ ، آمده است : پس گفتم : اى پيامبر خدا ! نظر تو دربارهء اين پيشبينى كه : مطلبى از من بپرسند و دربارهء آن از من داورى خواهند و خداوند در كتاب گرانمايهء خويش ، از آن ياد نكرده باشد و در پيرامون آن از تو نيز سخنى نشنيده باشم ، چيست ؟ پيامبر ( ص ) پاسخ داد : اجتهاد كن ؛ زيرا چنانچه خداوند از تو راستى بيند ، تو را در راه حق كامياب خواهد ساخت . هيچگاه جز از روى آگاهى سخنى مگو . چنانچه دريافت امرى بر تو دشوار گشت ، دربارهء آن ، چيزى مگو تا نزد من آيى و يا در پيرامون آن ، نامهاى به من بنويسى . ( 1 ) شايد متنهاى زيرين ، از آن اين نوشته باشد : الف . موسى پسر طلحه گفت : فرمان پيامبر خدا ( ص ) به معاذ جبل ، نزد من است . پيامبر ( ص ) به وى دستور داده بود كه از گندم ، جو ، كشمش و خرما ، زكات بستاند . وى گفت : آن را به حجّاج گفتم . گفت : راست گفته است . ( عبد الرّزّاق ش 7189 ؛ السّنن الكبرى ، بيهقى 4 / 128 ) . ب . نوشتهء معاذ ، ميان من و شماست ؛ وى از بنشنها ، زكات نگرفته است ( المصنّف ، عبد الرزاق ش 7187 ) . ج . از معاذ بن جبل روايت است كه پيامبر ( ص ) وى را به يمن گسيل كرد و به او گفت : از دانهها ، دانه ، از گوسفند ، گوسفند و از گاو ، گاو بستان . ( ابن ماجه 8 / 16 ش 1814 ) . اينك آگاهيهايى دربارهء سفر معاذ از مدينه به يمن : الأكوع الحوالى ( ص 129 ) گفت : معاذ در راه خود به الجند ، به صنعاء گذر كرد . « بر منبرى بالا رفت . خدا را ستود و بر پيامبر او ( ص ) درود فرستاد و نامهء پيامبر را براى ايشان خواند » . ولى بر ما روشن نيست كه آيا آن نامه ، همان بوده است كه ما اندكى پيش از اين آورديم ، يا نامهء ديگرى بوده است ويژهء مردم صنعاء ؟ متن نامه در دست نيست . الأكوع الحوالى ( ص 131 ) گفت : سپس معاذ رهسپار گشت و به الجند رسيد و بر كوهى بالا رفت و اذان گفت . مردمانى از كنده و السّكاسك ، پيرامون آن كوه زندگى مىكردند . چون آواز اذان شنيدند ، با شتاب سوى وى آمدند و گفتند : تو كيستى ؟ گفت : من فرستادهء پيامبر خدايم . گفتند : تو را براى چه فرستاده است ؟ گفت : اين ، فرمان پيامآور خداست كه هنگام روانه ساختن من ، آن را به من داده است . فرمان را بيرون آورد و براى آنان خواند . در آن چنين آمده بود : اى معاذ ! تو را به پرهيزگارى نسبت به خدا ، به راستگويى ، وفادارى بر پيمان و دورى از خيانت ، به كار بستن امانت ، خويشاوندنوازى و به شايستگى بر زنهار و امان استوار ماندن و خواندن قرآن